غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

211

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

از پيش خود گرفت و در غايت استقلال بسرانجام مهام ملك و مال پرداخته سلطان ابو سعيد را از سلطنت جز نامى نماند و اين معنى بخاطر همايون گران آمده در خلوتى شمهء از ما فى - الضمير خويش با بعضى از نزديكان درميان نهاد يكى از ايشان مجال خباثت يافته گفت دمشق خواجه با يكى از قمكان اولجايتو سلطان كه در قلعهء سلطانيه مىباشد تعلق مىورزد سلطان فرمود كه هرگاه دمشق خواجه نزد محبوبه به قلعه رود مرا آگاه سازيد و همدران ايام كه داخل شهور سنه سبع و عشرين و سبعمائه بود غلبه عشق دمشق را بر آن داشت كه بحصار رفت و سلطان واقف گشته حكم همايون بقتل او صدور يافت اما هيچكس را زهرهء نبود كه بر اين فعل اقدام نمايد بحسب اتفاق در آن روز سرى چند از قطاع الطريق كردستان آوردند سلطان فرمود كه آوازه درانداختند كه اين سر چوپان و اتباع اوست كه در خراسان بر دست امرا كشته شده‌اند و دمشق خواجه از شنيدن اينخبر عنان شكيبايى از دست داده با ده كس از قلعه بيرون تاخت و روى بوادى فرار نهاد سلطان مصر خواجه و آقا لؤلؤ را بتكاميشى او فرستاد و با آنكه دمشق خواجه در آن روز اسبى را كه بهترين اسبان الوس هلاكو خان بود در زير ران داشت مصر خواجه و آقا لؤلؤ بوى رسيدند و آن اسب تيزتك مانند اسب چوبين در بساط شطرنج از رفتار بازايستاده هرچند دمشق خواجه خواست كه بتازيانهء سياست آن را بر انگيزد ميسر نشد لاجرم خيال جنگ نموده و قبضهء شمشير را گرفت تا بركشد تيغ از نيام بيرون نيامد و مصر خواجه بوى رسيد كه مهمش را به آخر رساند آقا لؤلؤ گفت دمشق اندك كسى نيست كه او را بىحكم سلطان توان كشت و مصر خواجه پيش پادشاه رفته كيفيت حال باز گفت سلطان جهة نشانى انگشترى بوى داد و مصر خاتم را بآقا لؤلؤ نموده بضرب شمشير مصرى روز عمر دمشق را بشام اجل رسانيد و در آن روز كه ششم ماه شوال سال هفتصد بيست و هفت بود تمامت خزاين و اسبات تجمل و حشمت دمشق خواجه بباد غارت و تاراج رفت و مفلسى كه بامداد آن روز نان چاشت نداشت بوقت شام از مال دمشق غنى گشت و چون آن مهم از هم بگذشت سلطان ابو سعيد بهادر خان نشانى مصحوب يكى از معتمدان نزد امراء خراسان فرستاد كه در گرفتن و كشتن چوپان و اتباع او مراسم اهتمامى بجا آورند و همچنين به اطراف ديگر ولايات فرامين مطاعه ارسال فرمود كه از ذريات چوپان و چوپانيان اثر نگذارند و بنفس نفيس از سلطانيه نهضت فرموده بقزوين شتافت و در باب اجتماع جنود و ظفر ورود احكام تباكيد تمام نفاذ يافت و قاصد سلطان در بادغيس هراة باردوى چوپان رسيد و نشان واجب الاذعان را پنهان بامراء رسانيد ايشان را على الفور مخالفت چوپان محال نمود لاجرم باتفاق پيش او رفته كيفيت حال بازگفتند و از رضا بقتل دمشق خواجه ابراء ذمه كردند و در اظهار موافقت و اتحاد مراسم مبالغه بجاى آوردند و چوپان بر فوت پسر جزع و فزع نموده چون مجلس بر شكست ولد بزرگترش امير حسن بعرض پدر رسانيد كه من بعد صحبت ما و سلطان ابو سعيد در نمىگيرد و بر عهد و پيمان امرا اصلا اعتماد نمىتوان كرد مصلحت دولت در آنست كه هركس كه سلطان ابو سعيد را مىشناسد بكشيم و از سلاطين الوس جغتآى مدد طلبيده تمامى ممالك